تبليغاتX
نـاصــر عـبـداللهـی را چـه شــد ؟
سـتـاره بود ، غـزل بود ؛ تـرانـه بود و تــو بودي .:. هـزار حـادثـه ، امـا بـهـانه بود و تــو بودي
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


نـاصــر عـبـداللهـی را چـه شــد ؟







دلم گرفته بود هر جا میرفتم میگفتن تموم شده... گریه کردم، یعنی او میخواست من گریه کنم؟! آخه بعد از اون لحظه های بارونی به اولین جایی که رفتم "کیدی" رو داشت.

عکس پشت جلدش رو هر چی نگاه میکردم سیر نمی شدم...  

نینا روی سینه ی بابا خوابیده بود، بابا چشاش بسته بود، مثل حالا...

دست بابا رو نینا بود مواظبش بود، مثل حالا...

سرمو که بالا آوردم دیدم داریم تو مسیری میریم که روز قبل رفته بودیم، من که نخواسته بودم! لابد او خواسته!...

روز قبل یه پارچه ی سبز کشیده شده بود رو مزار، بعضیا رو اون پارچه ی سبز براش نوشته بودن، نوشته بودن که هنوزم دوستش دارن.. نوشته بودن که هرگز فراموشش نمیکنن.. نوشته بودن که هنوزم با صداش تازه میشن.. نوشته بودن...

یه زمونی او واسه دیگرون یادگاری مینوشت و حالا...

راستی منم براش نوشتم، نوشتم که... نمیگم! ...

 

و امروز باز راهی اون منزل بودیم... هیچ کی حرف نمیزد... تنگ غروب بود و هوا ابری...

صداش تو گوشم بود... گنوغُ میخوند:

آسمان ابری و وقت غروب ، مه صدای گرمتوم خاک جنوب...

مه گنوغُم مثه خوم گنوغ موا ، آدم صادق و بی دروغ موا...

یه نفر ساده به مثل چوکلک ، کسی که بلد نبو دوز و کلک...

غم عشقی تو چشاش ولو بشه ، مثه کوهی پر غرور گنو بشه...

 

رسیدیم!

سرش شلوغ بود، داشتن واسش سنگ میذاشتن... نمیخواستیم مزاحم باشیم رفتیم سر یه مزار دیگه منتظر شدیم تا وقتی تنها شد بریم پیشش... دل تو دلم نبود...

یه پیرمرد که میگفت ۲۷ ساله تو بهشت زهرا همدم رفته هاس اومد نشست کنار ما و به خیالِ اینکه اون مزار ِ یکی از اقوامه شروع کرد قرآن خوندن... خب دم ِعیدی یه حالی هم به آقای قنبری دادیم(رو سنگ مزار این اسم نوشته شده بود)...

پیرمرد دید من دائم نگام طرفه ناصریاس، فکر کرد نمی شناسمش، شروع کرد گفتن: اونجا مزار ناصرعبداللهیه !!!!!خواننده بوده !!!!!سه ماه پیش... همچنان داشت حرف میزد که دیدم ناصر تنها شده ، و من رفتم سراغ اون قبر ِ نونوار شده...

 

هنرمند عارف اسطوره ی موسیقی پاپ...خوشم اومد عبارت چش درآری بود !!

ناصر عبداللهی فرزند عبدالرحمن... چه عالی ! عبداللهی رو با دو تا "لام" نوشتن... وقتی میدیدم بعضیا می نویسن عبدالهی، لجم میگرفت!

من از اون شعر بندری هیچی متوجه نشدم.

طلوع دل انگیز ۱۰/۱۰/۱۳۴۹...

غروب غم انگیز ۲۹/۹/۱۳۸۵...

هر چه تو را به یاد من بیاورد زیباست...

رنگ مزار ناصریا مشکیه... انگاری راس میگن که مشکی رنگ عشقه!...

عکسشو نگاه کردم همون عکسی بود که قبلا در قسمت بیوگرافی گذاشته بودم...

 

دلم میخواد فکر کنم که اون خواسته اولین غریبه ای که خونه ی جدیدشو میبینه من باشم!

باور کن حضورشو میشد حس کرد !.. یه چیزی رو یواشکی بگم ! وقتی داشتن براش سنگ میذاشتن و ما کنار قبر اون غریبه نشسته بودیم، احساس کردم ناصریا هم اومده پهلوی ما نشسته و داره به قرآن خوندن اون پیرمرد گوش میده... غروب عجیبی بود!

غروب یک شنبه ۲۷ اسفند ۸۵... تو پستی که راجع به اعتقاد ناصر به عدد ۹ گفته بودم بعضیا شروع کردن جمع بستن ِعددایی که به روز و روزگار ناصریا مربوط میشد و به عدد ۹ رسیدن.. خب لابد این یکی رو هم باید اضافه کرد  ۹=۷+۲ ...

 

شب شده بود... دیگه باید خداحافظی میکردم... و من خیـلــی خداحافظی کردم !!!

 

چند قدم که رفتم دلم تنگ شد برگشتم نیگاش کردم، اما دیگه ناصریا نبود انگاری رفته بود چون دیگه حضورشو نمیشد حس کرد! دیگه منو نمیدید ولی براش دست تکون دادم، چقد گلوم درد گرفته بود!! بغض بی وقفه... دست تکون دادن آخر!... آخرین خدانگهدار!... ناصر داشت میخوند!

 

و حالا من اینجام در اتاقی که شاهد اشکهای بی شمارم بوده، من اینجام اما دلم جایی جا مونده!

یه تیکه از روحمو من جایی گذاشتم که نپرس  

 

+  جمعه 17 فروردین1386ساعت 10:0  ...  الهه