سلام ناصریا... می دونم خوبین، پس حالتون رو نمی پرسم!
دیشب یلدا بود و یلدایی گذشت قدِّ یه سال!.. آسمون خشک بود ولی چشای من و خیلیای دیگه تا دلتون بخواد بارید.. همش فکر می کردم پارسال شب یلدا کجا بودین و چیکار میکردین.. نوید، نازنین، نامی و نینا رو تصور میکردم که پارسال با شما بودن و شاد ولی حالا بی شما و غمگین و بی پناه...
راستی! دیشب نیت شما رو واسه فال حافظ کردم، حافظ گفت:
هاتفی از گوشه ی میخانه دوش ..گفت: ببخشند گنه ، می بنوش
عفو الهی بکند کار خویش ..مژده ی رحمت برساند سروش
لطف خدا بیشتر از جُرم ماست ..نکته ی سربسته چه دانی! خموش
واسه همین میگم حالتون خوبه و پرسیدن نداره!
* * *
پ ن : میگما واسه خدا که کاری نداره!.. ناصریا هم که هنوز اسیر خاک نشده..
دوباره برگرده به زندگی!!!.. یه معجزه!.. فِک کن!!!
اون وقت میتونیم معجزه رو بعد از معجزه ی واقعی و با خودِ ناصر بشنویم..
چه رویای قشنگی!... اما حیف که فقط یه رویاس!
+
جمعه 1 دی1385ساعت 14:50  ... الهه