تولدتون با سه روز تاخیر مبارک!... به نظرم دیگه ۱۰ دی نمیشه گفت تولدتون مبارک!...
تولد رو بعد از مرگ، تبریک گفتن بی معنیه... خودتونم که یه جا گفته بودین: "مرگ یه تولد شیرینه..." پس از امسال ۲۹ آذر روز میلاد شماس!
الان که دارم می نویسم صدای فاضله که میخونه:
"هر کَه شَوا هر چی بـگِیت، هنو هَمو سادَه دلی
هنو همو چوکِ خاش ِ کوچه ئونِ سِد کامِلی
بلند بَه تا مثل قِدیم، تو مَحلَمان جار بکشی
نِویدِ شادی ها دی و تیرِ دلِ غَمون بشی"
قشنگه! اما تو ترانه هایی که واسه شما خونده شد، گمونم هیچ ترانه ای به پای ترانه ی دعا که اسحاق خوند نرسه...
می دونید! این روزا که به شما فکر می کنیم، فقط به یه کلمه می رسیم: «حـیـف !!!»...
حیف از شما، از اون حنجره، از اون همه توانایی، از اون همه معرفت... حـیـف!!!
چه زود میگذره!... انگار همین دیروز، دوشنبه (۲۷ آذر) بود، ترانه ای که براتون گفته بودم رو پست کردم، دو روز بعدش (چهارشنبه ۲۹ آذر) ظهر بود که نامه م برگشت خورد، ظهر چهارشنبه! یعنی درست همون لحظاتی که شما پرواز رو آغاز کرده بودین، تو نوشتن آدرس یه اشتباه کوچیک کرده بودم، بد جوری حالم گرفته شد، در اتاقمو از پشت قفل کردمو کز کردم یه گوشه...
زل زدم به عکس شما، بغض داشتم اما گریه م نمیومد، رادیو رو روشن کردم، "مهران دوستی" داشت با علیرضایی که فامیلیش یادم نیس و مکه بود صحبت میکرد، ته حرفاش گفت: "علیرضا ازت میخوام واسه روح تازه پر کشیده ی هنرمندمون هم دعا کنی..."
هنرمند؟!؟!؟!... فوری ذهنم رفت طرف ناصریا... نه!... حتما بابک بیات رو میگه... اما پس چرا میگه ظهر امروز ؟... وای!...
میرم پایین، زل میزنم به برادرم، میخواستم بهش بگم... اما نتونستم، زبونم نمی چرخید، شوکه بودم، به آیینه ی روبه روم نیگا کردم از قیافه م خنده م گرفت، شده بودم مث آدمای بیچاره!.. درمونده ی درمونده!... برگشتم تو اتاق..
ناصر عبداللهی؟؟!!... نه بابا از بس تو فکرشم اشتباه شنیدم حتما!...اما چرا صدای ناصریا رو پخش میکنن؟...
"گریه کردم گریه کردم اما دردمو نگفتم.... تکیه دادم به غرورم تا دیگه از پا نیفتم
چه ترانه بی اثر بود مث مشت زدن به دیوار.... اولین فصل شکستن آخرین خدانگهدار"
لعنتی ! رادیو رو خاموش میکنم، سکوت!... یادم میاد از "میخوام سکوت کوچه رو ترانه بارون بکنم"... بغضم میترکه زار میزنم ! "ضیافت" رو میذارم، صداشو زیاد میکنم... صدای هق هقم تو صدای ناصر گم میشه...
"من خودمم نه خاطره، منظره ام نه پنجره
من یه هوای تازه ام، نه انعکاس حنجره
میخوام سکوت کوچه رو ترانه بارون بکنم
دلا رو به ضیافتِ ترانه مهمون بکنم
میخوام بگم که این صدا هر چی که هس مال منه
شیشه ی رخوت شبو سنگ ستاره میشکنه
خونه ی من همین وراس، پیش شما پیاده ها
هر جا که چشم عاشقی، مونده به خط جاده ها
بغض ترانه سنگیه، من ولی جنس شیشه ام
دل رو به غربت نزدم، تیشه نخورده ریشه ام
تنها دلیل بودنم، خوندنِ این ترانه هاس
زخم هزار تا خاطره، تو دل عاشقانه هاس"
هنوز باورم نشده، میرم به بلاگ سیاورشن...بلاگی که از روزای اول آذر روزمو با چک کردن اون شروع میکردم... اما اون هنوز آپ نکرده بود و آخرین پستش درباره ی ترانه ی دعای اسحاق بود، آرشیو آذرشو در آوردم، دونه دونه پستاشو دوباره خوندم...
ناصرعبداللهی در کماست، لطفا دعا کنید!
وضعیت ناصرعبداللهی کمی بهتر از دیروز!
پزشکان عابدزاده را برای معالجه ی ناصر به بندر بیاورید!
ناصر خوب میداند زمستان هرمزگان دیدن دارد!
یک روز سخت برای دوستان و نزدیکان ناصرعبداللهی!
دکتر ناصر: مشکل مغز و ریه ی ناصرعبداللهی هنوز حل نشده است!
ناصرعبداللهی به بیمارستان شهید هاشمی نژاد تهران منتقل شد!
صدای اسحاق در هوای این روزهای بندر!
چه روزایی داشتیم با اون نوشته ها ..چقد با هر کلمه ش اشک ریختیم، دعا کردیم، بغض کردیم، گاهی وقتام لبخند زدیم............
بالاخره سیاورشن آپ کرد ولی با این چند کلمه:
"ناصر عبداللهی ...ناصر ! اَ هیچ کَه خوشی نتدیدَ .............."
و این یعنی آره!... حــوا ، نـاصـریـای ایران رو بدجوری هوایی کرد و بُـرد!
+
چهارشنبه 13 دی1385ساعت 17:35  ... الهه